تبليغاتX
مداد رنگی من
aبلاگ اسکای

طبق خبرایی که تو سایتهای مختلف خوندم دیگه هیچ اعتبار و اطمینانی به پرشین بلاگ و بلاگفا نیست رو این حساب مداد رنگیم رو بردم بلاگ اسکای
با اون سیستم تا حالا کار نکردم ولی خب تجربه ی تازه و جالبیه... 

+ نویسنده : نـقـاش 

aوسوسه

دو روزه بازم دارم به انجام ِ یه کار ِ سیاه فکر می‌کنم
فضای ذهنم ترکیبی از دو رنگ مشکی و قرمز ِ تند شده
شعله‌های سرکش ِ آتیش هم از توشون پیداس
نمیدونم...
اگه ادامه پیدا کنه اون کاری که نباید رو انجام میدم
کنجکاوم حس ِ بعد از اونکار رو تجربه کنم
رضایت؟ افسردگی؟ ناراحتی؟ خوشحالی؟ نفرت؟ یا...؟
چه حسیه بد شدن
خلافِ بزرگ کردن
یه خلافِ نامأنوس هم برای خودم هم واسه اطرافیانم
خلافی که خیلی ساله گاهی بهش فکر می‌کنم و بی‌اختیار جذبش می‌شم
آخـــــــــــــــ...! فکر و تصورش که خیلی شیرینه

فعلا هیچی معلوم نیست

اسم و رنگ بلاگم به نوشته‌هام نمیخوره! چرا؟
دیگه دارم عصبانی میشم...
تو این رنگا احساس ِ امنیت نمی‌کنم
با مشکی و خاکستری و قرمز همیشه میونم عالی بوده و هست! خط خطی و طراحی‌های نقاش با این رنگای آشنا معرکه میشن...
مگه نه مژگان هانیه‌ شادی مریم شبنم هستی و...؟

اَه خفه شدم
باید تحمل کنم
باید!

+ نویسنده : نـقـاش 

aلنز

تا حالا يه خانم ِ چشم آبی رو ديدی که برای کمتر شدن جلبِ توجه بخاطر رنگِ روشن ِ چشماش لنز ِ قهوه‌ای بزنه؟! 

 

 

من نديدم!

+ نویسنده : نـقـاش 

aخدایا شکرت

این پست با روشن ترین رنگ نوشته شده:

خدایا شکرت,
بابت همه رنگای مداد رنگیم, از سیاه تا سفید

خدایا شکرت,
بخاطر این منی که به من دادی
منی که دوسش دارم و براش ارزش قائلم
منی که برای خودم قابل احترام و دوست داشتنی و تکه
قدرت، افکار، خصوصیات و روحم رو خیلی خیلی دوست دارم

همشون رو از تو دارم...
چه باشی چه نباشی شکرت...

 

3 قالبم رو اصلاح کرده بودم ولی از شانس ِ بیشعورم کامپیوتر دیگه روشن نشد و ویندوز عوض کردم! یعنی دیگه فوتوشاپ ندارم(حوصله ی طراحی هم ندارم)...
خلاصه شرمنده حالا حالاها باید همین قالب کج و کوله رو تحمل کنید

+ نویسنده : نـقـاش 

aدیگه بین گریه و خنده مرزی نیست

اين روزا لحظه‌های زندگی ِ نقاش مثل ِ لباس ِ زيبای خفته شده!
هر دقيقه يه رنگِ متفاوت!
تيره
روشن
تيره
روشن
تيره
روشن

ثانيه به ثانيه بين ِ خنده و گريه گير کردن چه حس ِ عجيبيه! نميدونم چه اسمی ميشه روش گذاشت...


3 این جهان پُر از صدای حركتِ پاهای مردمی‌ست كه همچنان كه تو را می‌بوسند در ذهن ِ خود طنابِ دار ِ تو را می‌بافند

+ نویسنده : نـقـاش 

aچرا این عنوان؟

چرا مداد رنگی؟!
چرا نـقـاش؟!
دلم ميخواست اسم ِ بلاگم متفاوت باشه... البته هميشه سعيم بر همين بود, اما هر عنوانی تا بحال انتخاب کرده بودم محدود به برهه زمانی خاصی بود و وقتی اون برهه و حس تموم ميشد ديگه نام ِ بلاگ متناسب با نوشته‌ها و احساساتم نبود.
تو فکر بودم يه اسمی بذارم که هم به هر شرايط و پستام (چه شاد چه غمگین) بخوره, هم اينکه تا هميشه دوسش داشته باشم و ازش خسته نشم

بخاطر ِ همين برگشتم به دورانِ کودکی.
دنبال يه موردی ميگشتم که از اون موقه‌ تا الان دوسش داشته باشم و احساسم بهش تغييری نکرده باشه.
همون اولش به مداد رنگی رسيدم!
يادم اومد هر بار برام مداد رنگی ميخريدن ذوق می‌کردم، دوست داشتم زودتر جعبه رو باز کنم و تو دفتر نقاشيم خط خطی کنم يا يه خونه‌ی رنگارنگ و درخت و خورشيد و کوه و رود و گُل و چمن بکشم
اينقدر اين اشتياق زياد بود که حتی اگه سه جعبه مداد رنگی ِ نو تو کمد داشتم دلم ميخواست همزمان از همشون استفاده کنم.
نوکِ تيز ِ مداد رنگی‌ها منو به شدت به خودشون جذب می‌کردن.
تراشيدنشون هم برام خيلی لذت بخش و سرگرم کننده بود

اول اسم ِ بلاگم رو «مداد رنگی ِ زندگی» گذاشتم, اما سرچ کردم ديدم یه بلاگ يک ساله‌ی ديگه به همين نام هست.
اولش کلی ناراحت شدم اما بعد از فکر کردن به عنوانِ فعلی رسيدم.
مداد رنگی ِ من


+ نویسنده : نـقـاش 

aشکار لحظه ای به رنگ غروب !

خوابِ شیرین ِ دیشب تعبیر ِ تلخی داشت.
عشقش عروس شد امّا...

شکار لحظه ها
برای دیدن ِ تصویر با اندازه‌ی بزرگ اینجا کلیک کنید

3 تو کافی شاپِ Reef Mall نشسته بودیم که متوجه شدم این آقای هندی عکس ِ یه عروس خانوم ِ فیلیپینی دستشه و هر از چند گاهی با حسرتِ غیر ِ قابل وصفی نگاش میکنه!
تو نگاه و حالتِ چهره‌ش غم و دردای تموم ِ عالم موج می‌زد!
عکسای زیادی ازش گرفتم. تو این یکی تصویر، عکس ِ عروس خانوم واضحتره.

 

+ نویسنده : نـقـاش 

aلذتی وصف ناپذیر

اين روزها ميهمانی داريم که پس از 8 سال دوری به ديدنمان آمده است!

شگفت‌زده به من نگاه ‌کرد و گفت: «نقاش... تغييری کرده‌ای که صفتی برايش يافت نمی‌شود, گویا بسيار دانا شده‌ای»
مادر ِ مهربانم در پاسخ به او گفت: «آری, فرزندم دانا شده, اما... گاهی اين دانای بزرگ کودک می‌شود و کارهایی می‌کند که حس می‌کنم بچه‌ای 3 ساله است، دلم می‌خواهد به شدت او را در آغوشم بفشارم و با تمام ِ قدرت ببوسمش» 

لذتی وصف ناپذير داشتم و همزمان احساس ِ گرمای شدید کردم!
 عشق بود...
         سپید ِ سپید...

3بطور موقت پیامها تأیید نخواهند شدJ

 

+ نویسنده : نـقـاش 

aکاش زودتر پاييز بياد

تنها چیزی که بی‌صبرانه هر سال منتظر ِ اومدنشم فصل ِ پاییزه! اونم بخاطر ِ بارونش
بارون که بباره من خودِ خودمم! شایدم خودم نیستم!
در کُل یه رابطه‌ی مستقیم و زنده با کودکِ درونم برقرار می‌کنم و علنا اونو جلوی دیدِ عموم میارم
بیشتر ِ دوست و آشناها هر موقه تو شهر یا کشور ِ اقامتشون بارون میاد یادِ من میفتن و این واقعا خوشحالم می‌کنه

تا پریشب احساس می‌کردم امسال اونقدر پیر و خسته شدم که دیگه نای ذوق کردن از دیدنِ بارون و جیغ کشیدن رو نداشته باشم!
اما بازم دو شبه یه طور ِ دیگم!
من نمی‌شکنم!
تسلیم نمیشم
هر چقد سختی بکشم و به در ِ بسته بخورم!
این مورد حداقل به خودم ثابت شده

یاد یه جمله‌ی فوق العاده زیبا افتادم:
زانو نمیزنم حتی اگر سقفِ آسمان کوتاهتر از قدِ من باشد

تا اواسطِ پاییز که آسمون بباره و دوباره متولد بشم خیلـــــــــــــــــی مونده!
راسته که میگن: گوساله تا گاو شود دل ِ صاحبش آب شود

+ نویسنده : نـقـاش 

aمداد رنگی

يه مداد رنگی بيار تا شب رو خط خطی كنيم

+ نویسنده : نـقـاش 

 

 

امکانات X

يه مداد رنگی بيار تا شب رو خط خطی كنيم (یغما گلروئی)

__ _ ____ _ _ _ _

لوگو




 

__ _ ____ _ _ _ _

نوشته های پیشین

مرداد 1386

__ _ ____ _ _ _ _

موزیک

 

__ _ ____ _ _ _ _


پیوندها به ترتیب الفبا

 

جزیره زیر آب
جیگرتو
دستهای آبی
دلمو به هیچکس نمیدم
رنج و گنج
زندانی ابدی
زیبا با دلی به وسعت دریا
شباهنگ
عقیق
فاخته ی دهان دوخته
ماه من! سلام
مداد رنگی من
وقت تمام

__ _ ____ _ _ _ _

  RSS 

DESIGNED BY
NaGhaaSh